اکثر ملت ما فک می کنن ایران یه کشور بیابونیه اما بد نیست بدونید که ۵۵ درصد سطح کشور ما رو کوه گرفته . فقط ۴۵ درصد اونو جلگه ها ، دشت های پهناور ، دریاچه ها ، تالاب ها و نمکزارهای متعدد تشکیل میدن . تو خوش بینانه ترین حالت تنها یک پنجم از مساحت کل طبق یافته های زمین شناسی قابل سکونته .
بالاخره شهر خیابون ، فضای آموزشی ، فضای تفریحی ، درمانی ، اداری ، فضای سبز ، کوچه و بازار و ... می خواد دیگه . ( نمی خواد ؟!؟ ) که این فضاها به قاعده شهرسازی مدرن ۷۰ درصد رو اشغال می کنه . اگه تا پایان طرح جدید فقط ۲۰ میلیون خانوار ایرونی داشته باشیم زمینی معادل ۰۰۰/۰۰۰/۰۰۰/۲۰ متر مربع نیاز داریم که یعنی دو برابر زمین قابل سکونت موجود . البته الا زیمن بی صاحب که پیدا نمی شه همش صاحب داره . ( حتی اون دولتی هاش هم صاحب های حقیقی داره ) ..... با این حساب به اندازه یه ایران قابل سکونت کم داریم .....
اینو گفتم تا واسه اجرا شدن این طرح جدید پیشنهادهای خودتون رو به دفتر اون فرد ارسال کنید .... بابا کمکش کنید ... گناه داره .... یه چی از دهنش پرید نمی دونه چطو جمش کنه !!!!
حالا شما اگه پیشنهادی دارین بدید به من ، من تا چند روز دیگه اگه اون آقا رو تو صف نونوایی دیدم بهش میدم اگه هم نه که یه شام میرم خونشون دیگه .... منتظر پیشنهادتون هستم
+ نوشته شده در یکشنبه 19 تیر1390ساعت 12:19  توسط Dove of love
|
چندوقت پیش با به فردی هم صحبت شدم .... اون خودشو فرشته معرفی کرد
.... از خلق و خوی خودش گفت .... از هاله ی نور روی سر فرشته ها ..... از پرهای قو
مانند اون ها .... منم گفتم ... از خودم .... از بالهای خفاش مانند ... از شاخ های
روی سرم ... منم خودم شیطان معرفی کردم .....
خندید .... منم هم .....
از جاده بهشت گفت ... از درخت ها و جوی های روان .... از شیر و عسل و
حوریان بهشتی .... از داستان های تکراری .... منم گفتم ... از جاده های دنیا گفتم
... از لذت ها و شهوت ها .... از تمام نعمت های دنیوی .... از تمام لذت های دنیوی
..... انقدر گفتیم و گفتیم که اون یواش یواش سوال های نامربوط پرسید ... حرف های
خوب از نظر من ...... انگار دیگه چیزی
شبیه به من شده بود ... خندیدم و یهو گفتم
بابای .... گفت یعنی چی ؟ .... چرا خداحافظ ؟ ..... گفتم فقط می خواستم
شیطان بودنم را اثبات کنم که کردم ....
من بال های اون فرشته رو چیده بودم ......
** لطفا مطالب این وبلاگ رو سر سری نخونید یا زود قضاوت نکنید ....
شما نمی تونید با دو کلمه از حرف هام در مورد من قضاوت کنید .... همین مطالب کوتاه
رو که می بینید اگه بخوام در مورد هر کدوم واضح توضیح بدم می شه چند صفحه ....
کوتاه می نویسم .... اونی که بخواد بفهمه می فهمه .... تک تک جمله هایی که فاصله
می ندازم با نقطه چین ، گویای چندین خط از افکاره منه .... باید جای من باشید تا
بفهمید چی می گم .....
+ نوشته شده در جمعه 30 اردیبهشت1390ساعت 21:42  توسط Dove of love
|
داستان شب من و تو ، اندکی در تفاوت است
....
تو هنوز از او می نویسی ..... از اویی که
دیدیش و شاید هم لمسش کردی ..... اما من از نبودن او ... و اویی که ندیدم و نمی دانم
بوده اس یا نه ؟!؟ ..... من از نبوده ها می نویسم ..... از نبود ای کاش ها
......
تو در اتاقی پر نور و با قلمی روان
و شاید هم رنگی با کاغذ ها همراه شدی ..... و اصلا شاید بر روی دفتر های
جدید تایپ می کنی .....
اما من در کنج این اتاق در فضایی غبار و دود آلود با لیوانی از قهوه که تلخی آن به کام من شیرین است
وقلمی ساده با ته مانده های دوستان با کاغذ همراه شدم ......
و شاید فرشته نماهای اطرافت برایت شربتی شیرین آورند اما برای من جامی
از زهرمار !
آری ... داستان شب من و تو اندکی در تفاوت است ......
+ نوشته شده در شنبه 27 فروردین1390ساعت 22:26  توسط Dove of love
|
سالیان است که دیگر نوروز را نمی توان فقط یه جشن کهنسال دانست ، نمی
توان آن را تنها یک سنت تلقی کرد ، دیگر نمی شود آن را فقط یک آیین دیرینه به شمار
آورد . نوروز اکنون علاوه بر حفظ همه ویژگی هایش بدل به فریادی شده از حصار نای
هویت ملی ، یعنی فرهنگ ایرانی ، علیه تهاجم فرهنگی که اگر به چشم دل بنگریم شراره
هایش تا بام افلاک پر می کشد ، بدل به نگاه عتاب آلودی شده بر مخترعان نام های مجعول
(( چهارشنبه آخر سال )) و (( روز طبیعت )) و نیشخندی به آنان که در گمانند از این
طریق فرهتگ را به طهارت می کشانند ، حال آن که به غارت می دهند . تغییر بی تامل و
غیر کارشناسانه نام های ملی نظیر (( چهارشنبه سوری )) و (( سیزده به در )) هیچ کم
از تحریف نام خلیج فارس نیست .
در حالی که جوامع تازه به چرخ آمده از یافتن نعل اسب رییس قبیله ای
سرخ پوست برای خود هویت سازی می کنند ، ما را چه رسیده است که از یک سو به سنت ها
و اداب و رسوم وحدت آفرین برآمده از این فرهنگ کهن ستم می ورزیم و از دیگر سو دل
به حفظ تمامیت ارضی خوش می داریم !!!! این دوگانگی را چاره چیست ؟!؟ البته مهاجمان
فرهنگ و سنت های ایرانی در طول تاریخ به رغم قبای ظاهر فریبی که بر خصومت های
آشکار و پنهان خود پوشاندند ، راه به جایی نبردند زیرا درخت این فرهنگ را از ریشه
جدایی نیست ؛ هرچند باد سخن چین هزار حیله برانگیزد .
از این روست که عناصر اصلی هویت ایرانی که نوروز در راس شان است ، در
سرزمین آرش ها ، کاوه ها ، مازیارها و بابک ها هر سال تازه تر و نوین تر می شود .
+ نوشته شده در دوشنبه 1 فروردین1390ساعت 12:0  توسط Dove of love
|
** کسی جز ( ..... ) نفهمید که آپ قبلی واسه روز تولدم بود ..... یا نمی خونید و الکی نظر میدین یا کسی ......
** راستی پیشاپیش نوروز مبارک .....
** جان هرکی رو دوس دارین این سنت ایرانی رو نزارین به فراموشی سپرده شه .....
** تمام روزهای عربی و خارجکی رو خوب پوشش می دین .... تمام وبلاگ نویس ها .... اما به ایران و ایرانی که میرسه همتون قلم هاتون یا میشکنه یا جوهر تموم می کنه یا ...... بالاخره خیلی کمرنگ می نویسین ..... به خودتون بیایین
** ایرانی باشید و ایرانی بمیرید
+ نوشته شده در دوشنبه 23 اسفند1389ساعت 12:33  توسط Dove of love
|
امروز سیبی دیگر از سبد حوا برداشتم ... نمی دونم این سیب رو هم تا تهش می تونم بخورم ... شاید ! ... به هر حال ..... با آستین پیراهنم پاکش می کنم و یک گاز بهش می زنم .... داستان حسل کچل رو شنیدید ؟!؟ .... خدا با چیدن این سیب ها قصد داره ما رو به کجا برسونه ؟ .... اصلا چرا حوا اون درخت سیب رو پیدا کرد که همچنان در پی اون به ناکجا آباد می ریم ... نا کجا آباد .... جایی که تصویرهای زیبا از ازش واسمون کشیدن .... جایی که انار و انجیر و انگور شاه میوه هاست .... جایی که خرما و کشمش و گندم رو عزیز داشتند ... اما چرا شیره اون ها را بر ما حرام کردن ؟!؟ ..... به هر حال این سیب رو هم گاز زدیم ... تا بعد !!!!!!
این پست هم تاخیر داشت ( مربوط به 6 / ۶+۶ / ۶۶ .... روز خاص واسه من )
+ نوشته شده در سه شنبه 10 اسفند1389ساعت 11:29  توسط Dove of love
|
صو ر ت خوش گلی داری .... تو با این فیست می ری بیرون عجب دلی داری ..... اه اه ... این چیه ؟!؟ عوضش کن .....
بوی سیب و بوی سیب و حرم حبیب و .... آره اینه ....
دیگه زمانش رسیده واسه چند وقتی سی دی های ماشین رو عوض کنیم ....
ساعت ۷ - ۸ شبه ..... مثل مور و ملخ ریختن تو خیابون ....
همه مسیراشون یکیه ... ببینم کجا می رن ! .... هه .... اینجا که مسجده ....
هی فلانی تخمه نشکن ....
آقا پیر و جوون ، زن و مرد ، کوچیک و بزرگ .... جا نی ..... خب دیگه بقیه برن با پادو ها بخورن .... ماه کره خوریه دیگه !!!!!
اوه اوه این که فلانی خودمونه .... عجب ریشی گذاشته .... بابا تا دیروز داشته عرق سگی می خورده .... هه ... واقعا جالبه ...
آقا تخمه نشکن ..... پیر محل به بچه های دور آتیش می گه ....
فلانی یزید شده ....... آخه لباسش قرمزه .....
آقا فلانی مسلمون نی .... آخه نمی آد مسجد و شام نمی خوره ....
شام و خوردن .... جمعیت به یک دهم رسیده .... بیقه کجان ؟ خدا می دونه .....
رفتن دیگه ..... این جمعیت کوچیک هم آلات سر وصدا رو بر می دارن و هی می کوبن ... چرا و واسه چی رو خودشون هم نمی دونن ..... فقط عادت کردن ...... نسل به نسل ...... همین !!!!!!!!
آقا دست از جیب درآر ...... بیا این زنجیر رو بگیر و برو تو صف ......
هی تو تخمه نشکن ....
خب مداح محل .... اسکندر ذوالقرنین ..... آقا برو به روز شو ....... ذوالقرنین کوروش بوده نه اسکندر ....
حالا خوبه ما اینجا مهمونیم کسی به ما گیر نمی ده !!!!!!!
+ نوشته شده در شنبه 4 دی1389ساعت 19:1  توسط Dove of love
|
به اون پرنده آزاد حسودی نکن .... تو هم می تونی آزاد باشی ... برو به پرتگاه ... رو اون بلندی کوه ... به زیر پات هم نگاه نکن ... دستات رو باز کن ... نفس عمیق بکش .... فقط به دور دست نگاه کن ... به اون سبزی های دوردست ...
به پرواز فکر کن .... آروم خودت رو هل بده رو به جلو .... خودت رو بسپار به آسمون .... چشم هات هم ببند ... به پرواز فکر کن ... به حس خوب ... از هوایی که زیر بدن تو جریان پیدا می کنه لذت ببر ... به پایان این سفر کوتاه فک نکن ... از این چند لحظه نهایت لذت رو ببر ...
که تنها همین تو دنیا ارزش داره ....
+ نوشته شده در چهارشنبه 3 آذر1389ساعت 23:20  توسط Dove of love
|
اینجاست وطن من ... خانه من ..... خاک آبا و اجدادی من ....
بوی آزادی .... حس رهایی ... اندکی غرور ...
بوی دلدادگی و دلزدگی ..... دلدادگی از پس دوریش و دلزدگی از پس هجوم های بیگانگان .... از خاک خود دور شده ایم و آن را به اجنبی سپردیم .... بوی دیوارهای کاه گل آن را به سنگ های مرمر فروختیم ... این اما نه گناه ما که گناه پدران ماست ....
بوی خون آشنا از پس دیوارهای ویران آن به مشام من می رسد .... بوی خون .. خونی که در رگ های من جاری است .... خونی که با صدای نی چوپانانش به جوش می آید ....
نوای نی به دلم چنگ می زند ..... نوعی بغض در گلویم خانه می کند ....
اینجاست وطن من .... خانه من .... خاک آبا و اجدادی من ....
جایی که از دل سنگ خشک و وحشی اب خنک به بیرون می جهد .... جایی که در ذره ذره خاکش می توان خدا را جست وجوکرد .... در گوشه گوشه آن ....
جایی که خبری از زندگی ماشینی نبود ... چشمه و کوزه .... گوسفند و چوپان و نی .... مرغان آزاد بر روی دیوارهای سنگی کوتاه آن .... خیابان خاکی با سبزه های نشسته در هر سوی آن ....
+ نوشته شده در جمعه 21 آبان1389ساعت 13:53  توسط Dove of love
|
گفت : بنویس گفتم : از چه ؟
گفت : از عشق ، دوستی ، محبت گفتم : بر روی چه ؟
گفت : مثل دیگران بر روی کاغذ گفتم : کاغذ ؟!؟ گفت : آری
گفتم : دیگران این همه بر روی کاغذ نوشتند اما چه شد ؟ کس نخواند و نشنید و ندید و نفهمید
گفت : پس بر روی چه می نویسی ؟ گفتم : بر روی گل
گفت : گل ؟!؟ برگ گل که زود می خشکد و از بین می رود
گفتم : این بار من می نویسم ..... می نویسم بر روی برگ گل .... تا همه یک چیز را بدانند و آن چیز را فراموش نکنند ...... که در این دنیا محبت و دوستی و به خصوص عشق به همان سرعت می خشکد و از بین می رود ......
*** منظورم از عشق ، عشق های دروغی امروزیست . یعنی هوس !
+ نوشته شده در دوشنبه 19 مهر1389ساعت 23:25  توسط Dove of love
|