تبليغاتX
 مرگ قاصدک

مرگ قاصدک

آغاز می شویم تا دوباره بمیریم ، تا دوباره خدا را در لحظه رفتن به نظاره بنشینیم و ...

الماس هستی

 

 چه زیبا ..... آهسته و آروم .... به دنبال شریک وجودم با من همراه خواهد شد ...... با وجود اون پی به وجود شریکم خواهند برد ..... در سرشت همه اما ....

سرازیر همچو الماس از چشمه ساران خدایی .... گاهی بی جهت .... گاهی در پی ذوق و شوق .... اما بیشتر به همراه او ..... همچو باران که ممکن است عده ای آن را عذاب خدایان و عده ای نعمت خداوندان بشمارند این الماس هستی نیز در نگاه آنها از جهات متفاوت بر زمین خواهد افتاد .... از هر جهتی که بر زمین افتد از چشمان من بیهوده گشته .....

همه چیز در ازل پاک و زلال است اما با گذر از این راه پر راهزن آلوده و ناپاک می شود این وجود پر احساس نیز با کنار رفتن پرده و نمایان شدن بر زمین کثیف می افتد .....

این فرش آنقدر آلوده شده که با این قطرات از عرش تمیز نخواهد گشت .....

آن ها این وجود سر پا احساس را زشت می نامند اما من آن را زیبا .... من آن را بارشی برای چمن های دشت می پندارم .... اما.... اما ..... یک دشت وجود دارد که من از باریدن در آن دل گیر می شوم .... اگر .... واگر آن دشت گونه های مادرم باشد .....

 


 

نوشته شده توسط Dove of love در پنجشنبه 14 آبان1388 ساعت 15:36 موضوع | لینک ثابت


اما

امیدوار اما ناامید          امیدوار به زندگی اما ناامید از فردایی بهتر

جوان اما پیر               جوان به ظاهرش اما پیر در باطنش

روشن اما تاریک         در روز روشن اما در دنیای تاریک

باستاره اما بی ستاره      در آسمان پرستاره اما دریغ از یک ستاره

 

امروز را به امید فردایی بهتر سپری می کند اما گویی سرنوشت در طالع وی چنین نوشته ......

همه جوان می نامنش اما وی در سینه دلی ریش ریش دارد ......

در روز روشن به دنبال فانوس می گردد ......

در آسمان پرستاره به دنبال ستاره خویش ..... اما گویی در این آسمان بی کران جایی برای ستاره وی نبود .....

بریده اما هست .... دنیا را بریده اما همچنان وجود دارد ..... با دستان خود دنیای خویش را بریده اما گویی دستی مانع شد .... همچنان می خواهد ببرد .... با جسمی برنده تر و تیزتر ...... شاید از جنس الماس اما انگار سوزنی در پی آن می دود .....


 

نوشته شده توسط Dove of love در پنجشنبه 7 آبان1388 ساعت 11:54 موضوع | لینک ثابت


دنیا همه پوله یا پول همه دنیاست ......

واقعا توش موندم .... اصلا انگیزه اش چیه ! .... کار می کنه که چی بشه ؟ .... هدفش چیه ؟ .... تو سرش چی می گذره ؟...... با اون بدبینی و بد چشمی .... واسه مردم کوهی ار نمک اما واسه خانواده اش برج زهر مار ..... عمر رو سپری می کنه زندگی نمی کنه  ..... فقط می خواد زیادتر بشه .... هیچوقت نخواست به اندازه ای که داره زندگی کنه ..... با همون قدر حال کنه ......

همه تحریم و پیش به سوی ساختن برجی از پول ؟!؟

واقعا همه دنیا پوله یا پول همه دنیاست ؟؟؟؟؟؟......جز این دو نباید باشه .......

 راستی خانواده یعنی چی ؟ ... اصلا باید قبل از ازدواج همه زوج ها یه 4 واحد زندگی کردن ، با هم ساختن ، با هم بودن نه بر هم بودن رو پاس کنن ....

چرا انقدر بد بینی ..... افراد نزدیک و وصله تنت اگه به چشم خیانتکار دیده بشه واسشون خیلی گرون تموم می شه ...... اون طرز نگاه ..... اون بپا بودن در همه حال .... اون شک داشتن ها ...... اون پالس های منفی فرستادن از ذهن ..... شاید مسخره باشه اما پالس منفی وجود داره .....

نمی دونم چی دارم می نویسم ؟ ... واسه کی ؟ .... واسه چی ؟ ..... شاید واسه خودم و دلم ...... می نویسم و خالی می شم بعد هم پاره می شه و می ره دور ..... اما این کار فقط خشم لحظه ای رو خاموش می کنه ..... اون ته یه بذری کاشته شد که گیاهش دیگه داره به بار می شینه ..... حیف که میوه اش سمی و کشنده اس ...... همش این گیاه رو اصلاح می کنم و بهارهاشو می ریزم تا به بار نشینه .... اما ...... اما می ترسم یه روز ...... یه روز .... یه روز .... و شاید هم شب ....

 


 

نوشته شده توسط Dove of love در جمعه 3 مهر1388 ساعت 18:25 موضوع | لینک ثابت


هنوزم هم اینجام .....

نداشتم ... یعنی چیدنش .... درست زمانی که به اون احتیاج دارم ...... درست زمانی که باید کار باهاشون رو یاد بگیرم ..... همش قیچی می کردن ..... بعضی وقت ها از ته می چیدن ....... همون موقعی که باید می پریدم ..... آره ..... دیگه پری ندارم ..... پرهامو از ته کنده بودن ...... همون موقع که باید پرواز یاد می گرفتم .... می گفت نه ...زوده ..... نباید بپری .....  اما من میدیدم که هم سن و سال های من می پریدن ...... یک بار افتادن ، دوبار افتادن اما بالاخره یاد گرفتن .... اما می گفت نه باید با همون یه بار پرواز کنی ...... الان زوده ... عرضه اش رو نداری ..... می ترسیدم .... خجالت داشتم از بقیه .... چون هنوز تو آشیونه بودم درست مثل یکی که تازه از تخم در اومده ...... الانم می ترسم ......  با اونکه باید دیگه پریده بودم و گشتی زده باشم اماهنوز در آشونه ام بی پر و بال نسشته ام .....

هیچ وقت بهم پرو بال ندادن ..... حرف ها و کردارها مثل پتکی تو سرم می خورد ....... تا می اومدم از قبلی التیام بیابم بعدی می خورد ...... الان دارم فکر می کنم شاید باید بخورم ..... شاید قسمت اینه ... اما چرا .... اگه قسمت اینه چرا باید قسمت من این جوری رقم بخوره .....


 

نوشته شده توسط Dove of love در پنجشنبه 12 شهریور1388 ساعت 3:56 موضوع | لینک ثابت


تیک تیک

تیک .... تیک .... تیک ..... بابا واستا .... کجا می ری ؟

این همه رفتن به کجا رسیدن .....

وقتی به ساعت نگاه می کنم ، وقتی اون صدای تیک تیکش رو گوش می کنم یاد گذر عمر می افتم .... از یه لحاظ خوشحالم که زودتر به پایان می رسم اما از یه لحاظ دیگه ......

وقتی فکر می کنم همه جوونی داره تلف می شه ....وقتی می بینم بیخود داره شب روز می شه و روز شب ..... وقتی می بینم هرروزم مثله دیروزه .... واقعا سرد و بی روح می شم ....

همیشه تو لاک خودم هستم .... به کسی و چیزی توجه نمی کنم .... حتی تو خیابون ... اصلا حواسم به اطرافیانم نیست ..... شاید باور نکنید ولی بعضی وقت ها اصلا حواسم نیست که اون هایی که از جلو می آن زن هستن یا مرد .... فقط حواسم هست که یه چیزهای متحرکی به سمت من میان ....

وقتی به یه گوشه ای نگاه می کنم دقیقه هایی به فکر فرو می رم و پلک نمی زنم .... بعد که به خودم میام اصلا نمی دونم داشتم به چی فکر می کردم ........

انقدر حواسم به نوشتن بود که زمان از دستم در رفت  ..... تو برو .... به تیک تیک هات ادامه بده ..... ببینم آخرش به کجا می رسی ؟


 

نوشته شده توسط Dove of love در شنبه 31 مرداد1388 ساعت 21:32 موضوع | لینک ثابت


جای خالی

هر کسی رو که اطرافم می بینم کسی رو واسه روزهای دلتنگیش داره .... واسه روزهای بیکاری ..... واسه تفریح ها .... واسه گذروندن لحظه ها .... اما من چی ؟ ..... چندسالی می شه که کسی رو ندارم .... چند سالی تک پر بودم اما حالا دیگه با کسی نمی پرم .... واقعا بعضی وقت ها جای خالی یه دوست واقعی رو تو زندگیم حس می کنم ..... یکی که وقتی دلم گرفت باهاش حرف بزنم .... یکی که وقته بیکاری پیشم باشه .... یکی که بتونیم لحظاتی از عمر رو خاطره بسازیم ..... دفتر خاطرات مغزم رو که ورق می زنم خودم را همیشه تنها می بینم .....

نمی گم کسی رو ندارم ..... اطرافم کساتی هستن که لحظه ای هستن .... نمی خوام بگم اما مجبورم ...... اینها فقط تا زمانی که چیزی بهشون بماسه با منن .... یا وقتی که خودشون تنها باشن و حوصله شون سر بره اما نوبت من که می شه !..... نه ! .... من واقعا واسشون سنگ صبورم و به حرفاشون گوش می دم .... خیلی بهشون کمک میکنم اما ...........

لابد می خواید بگید که خدا رو دارم ..... آره ؟ ....

می دونم اونو دارم ..... اما به من حق بدید که باید یک فرد حقیقی دارای جسم پیشم باشه .... حرف بزنم و جواب بده ..... با خدا حرف می زنم اما جوابمو که نمی ده .... اگه بخواد بده یه جایی یه جوری تازه نه همون لحظه ، نه با زبان .... با یک حرکت و نشونه ..........


 

نوشته شده توسط Dove of love در دوشنبه 26 مرداد1388 ساعت 23:7 موضوع | لینک ثابت


لبخند ماه

این یکی بر خلاف بقیه از خودم نیست

لبخند ماه ، سکوت شب و جای خالی کودکان آنها  ها در غریو شادی شب شکن مردمان

در افق درست بالای درخت های بلند و سرسبز پشت دیوارها یک قرص کامل و نورانی ماه لبخند می زد . درست مثل یک نقاشی شاعرانه . آسمان آبی و روشن ، ماه زیبا و نورانی روی سر درخت های سرو و چنار نشسته بود . با وجود آنکه نیمه های شب حدود ساعت 12 است ولی صدای های و هوی کودکان و زنان و مردانی که در پارک شهربازی روی چرخ و فلک  وسایر وسایل پارک نشسته بودند ، تنها صدایی بود که سکوت شاعرانه این نقاشی را می شکست .

مردم سرگرم زندگی و شادی خود هستند و تو برای آنها و به خاطر آنها از همسر و فرزندانت جدا شده ایی و پشت این میله ها . آنها اصلا به تو فکر نمی کنند و تنها چیزی که در این لحظات در مخیله شان نمی گنجد این است که فرزندان برخی از هموطنان ماه هاست یک تفریح نداشته اند و شاید بعضی اوقات به جای پارک و تفریح زانوی غم در بغل می گیرند .

حالا ساعت حدود یک بعد از نیمه شب است  و دیگر سر و صدایی در کار نیست . حالا این زندانی مانده بود و ماه و غرق در خاطرات با همسر و فرزندان و سکوت شب .  


 

نوشته شده توسط Dove of love در شنبه 24 مرداد1388 ساعت 17:34 موضوع | لینک ثابت


من و ستاره .....

حوصله نداشتم .... اعصابم خرد بود .... رفتم تو حیاط .... یه گوشه نشستم و شروع کردم به غر زدن .... از همه چی بد گفتم .... هزاران چرا پرسیدم از خودم ...... یهو چشمم افتاد به آسمون ..... دیدم یه ستاره اون گوشه تو آسمون داره به حرفام گوش می ده .... یه چشمک زد و بهم خندید ..... بهش گفتم خوش به حالتون .... با هم هستین .... شاد و خندون .... همیشه پیش هم .... اما می دونین چی بهم گفت ؟...... گفت : شما آدم ها همیشه در حال حسرت خوردن به حال دیگرونید .... هیچ می دونید همونایی که شما حسرت اوضاع اون ها رو می خورین دارن حسرت شما رو می خورن .....

گفت شما  آدم ها هیچوقت نخواستین چیزی که هستین باشین .... هیچوقت نخواستین همونی که خودتونید باشین .... آخرش هم گفت ما ستاره ها از هم خیلی فاصله داریم ولی تو چشم شما آدم ها ما بهم نزدیکیم ..... چون چشمتون رو رو واقعیت بستین ..... فقط ظاهر رو می بینین ......


 

نوشته شده توسط Dove of love در چهارشنبه 21 مرداد1388 ساعت 13:12 موضوع | لینک ثابت


می رم

هر چی جلوم راهم باشه کنار می زنم ..... هر چی و هر کی می خواد باشه .... واسم فرقی نداره ....آخه خیلی دلم پره ..... دیگه کسی نمی تونه جلومو بگیره ....

باد رو از حرکت باز می دارم ..... مسیر حرکت رودخونه رو تغییر می دم .... دل کوه رو می شکافم ..... ماه رو می دزدم ..... خورشید رو خاموش می کنم ..... رو تموم ستاره های عالم یه چادر از ابر می کشم .....

فقط می خوام به راهم ادامه بدم ..... برم پیش اون ..... اون کسی که خیلی بزرگه ..... سنگ صبور همه آدمهاست ..... می رم پیشش تا از همه گله کنم .... از زمین و زمون .... از تموم جونوراش ..... اصلا از دست خودش ......

آره .... همین کار رو می کنم .... می رم تا باهاش درد و دل کنم .....


 

نوشته شده توسط Dove of love در سه شنبه 13 مرداد1388 ساعت 21:36 موضوع | لینک ثابت


بادبادک آرزوهام ......

مال دیگرون رو خوب نگاه کردم . چه جوری ساختن ؟!   با چی ساختن ؟! دیدم هر کسی یه جوری ساخته .... هر کس نسبت به توان خودش و وسایلی که داشت ....  منم شروع کردم به ساختن ..... با چیز هایی که داشتم یه ساده اش رو ساختم ..... تو یه روز صاف و آفتابی که کمی هم باد داشت ، رفتم تا مثل اونها بادبادک آرزوهامو هوا کنم ......

ماله بعضی ها اونقد بالا رفته بود که دیگه دیده نمی شدن ، حتی خودشون هم گمش کرده بودن

ماله بعضی ها هم خیلی قشنگ در حال رقصیدن در هوا بودن

دورغ چرا !؟! ماله بعضی ها هم با مخ اومد پایین .... اما دوباره سعی خودشونو می کردن .... دوباره ... چندباره ..... از اون میون چند نفری هم با همون یکبار شکست خوردن دست از سعی و تلاش کشیدن .....

حالا من اینجا به شک افتاده ام ..... بادبادک اون ها به اون قشنگی و با وسایل بهتری نسبت به بادبادک من ساخته شده بود زمین خورد ..... ماله من بالا می ره ؟..... تا کجا ؟....... اصلا هواش کنم ؟........

می ترسم ......


 

نوشته شده توسط Dove of love در پنجشنبه 8 مرداد1388 ساعت 12:22 موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting